تبليغاتX
بعضي از حرف‌ها
يادداشت‌هاي كوتاه

 

به نام خدا

استاد احمد احمدي بيرجندي- كه روحش شاد باد- به گردن اغلب معلمان اين آب و خاك حق دارد، حق استادي.

خدايش بيامرزاد آن روزها كه در كلاسش، كلاس‌هاي بازآموزي دبيران ادبيات مي‌نشستيم و از چشمه‌ي جوشان علم و فضل و اخلاقش بهره‌ها مي‌برديم و آينده‌ي دل‌خواه خود را در سيماي روحاني او مي‌ديديم، هر گوشه‌اي از گفتار و كردارش چراغي براي آينده بود. گاهي كلامش راه‌گشا بود و گاهي خواندن نوشته‌هايش؛ استاد هميشه آماده‌ي راه‌نمايي بود، بي‌ريا و چشم‌داشت؛ خودجوش و داوطلب.

روزي به بهانه‌ي كار عملي كلاس از جمع حاضران مقاله‌اي طلبيد و مي‌دانستيم كه سطر به سطر همه‌ي نوشته‌ها را بادقتي درخور مي‌خواند و به‌فراخور، يادداشتي مي‌نويسد و نقدي و نظري.

به‌تازگي مقاله‌ي نامتعارفي نوشته‌بودم و نمي‌دانستم با آن چه كنم. مقاله‌ام مثل اسمش عجيب بود: «بحسي كوتاح راجب نقاعصي بوزرگ»؛ ميداني براي آزمون خودم به از اين نمي‌يافتم؛ مقاله را به ايشان تقديم كردم و دوسه روزي به انتظار نشستم.

استاد مقاله را موبه‌مو خوانده و پسنديده و رهنمودهايي داده‌بود. دست‌خط پخته و زيبايي داشت؛ چندين بار خواندمش؛ به دلم نشست؛ مخصوصا آن جا كه كار ما را و خود را با مشاغل ديگر سنجيده و سود و زيان هر يك را به قلم آورده‌بود و باز به‌ويژه آن جا كه نوشته‌بود به‌سادگي مي‌شود درآمد يك استاد سلماني را با سرمايه‌ي يك قيچي و هنر پف‌نم با كار سازنده اما تقريبا بي‌مزد و منت معلم قياس كرد كه آن يكي در ازاي يك پف‌نم به‌راحتي «حدود پنجاه تا هفتاد تومان» مي‌گيرد و اين يكي ... . بگذريم.

دوره كه به پايان رسيد، آمدم دلي از عزا درآورم و سرم را به استاد سلماني بسپارم و تن به هزينه‌اي «حدود پنجاه تا هفتاد تومان» بدهم كه خودش، دست كم حاصل نصف روز عرق‌ريزان جسم و روح در ادامه‌ي رسالت رسل و انبيا بود.

در تمام مدتي كه آواي خوش و هم‌آهنگ چرقاچرق قيچي و پيف‌پاف پف‌نم استاد سلماني به گوشم مي‌رسيد، به اين جمله‌ي استاد مي‌انديشيدم كه بالأخره بايد بابت ملودي حاصل از اين هم‌نوازي «حدود پنجاه تا هفتاد تومان» عليه‌السلام از نفقات مشاهره‌ي شهور مستقبل تأديه نمايم كه از وجوه ماضي و مضارع حتي بادي به دست نه!

در اين بودم كه استاد سلماني با جمله‌ي معروف «امر ديگري باشد» به من حالي فرمودند كه كار تمام است و وقت است كه از اريكه‌ي مستعاره به‌زير آيم و مسند به ديگري بسپارم و ... الباقي.

جمله‌ي آشناي «چه‌قدر تقديم كنم» هنوز از حلقومم درنيامده و كلام هنوز منعقد نشده‌بود كه استاد سلماني ضمن تكاندن پيش‌بند مربوطه و زدودن الباقي موي متعلقه همراه با مبالغي شرم و جمله‌ي آشناتر «قابل ندارد» فرمودند:

«باز هم قابل ندارد؛ هفت‌صد تومان»!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:38  توسط غلامرضا عمراني  | 

به نام خدا                                                

گردو را چگونه تقسيم مي‌كنند؟

دو نوجوان در راه كه مي‌آمدند، گردويي يافتند؛ آن يكي گفت:

-         گردو از من است؛ چون اول من آن را ديدم.

دومي گفت:

-         خير؛ از من است؛ چون اول من آن را برداشتم.

آن دو بودند چو گرم زدوخورد، دزد سوم ... ؛ نه؛ ببخشيد؛ رهگذري از راه رسيد؛ گردو را گرفت؛ شكست؛ نيمي از پوسته را به اولي داد و گفت:

-         اين سهم تو كه اول گردو را ديدي؛

نيم ديگر پوسته را هم به دومي داد و گفت:

-         اين هم سهم تو كه اول آن را برداشتي؛

مغز را هم در دهان خودش گذاشت و گفت:

-         اين هم سهم من كه زحمت كشيدم و آن را تقسيم كردم.

يادش به خير روزي كه اين داستان را در كتاب درسي «فارسي» ابتدايي خوانديم؛ كلاس سوم بوديم يا چهارم، مهم نيست؛ مهم آن كه به معلم عزيزم گفتم:

-         مي‌شد اين دو دوست طور ديگري رفتار كنند كه كار به اين جا نكشد.

معلم عزيز من نه گذاشت و نه برداشت؛ گفت:

-         هر وقت تو شدي نويسنده‌ي كتاب درسي، هر چه دلت مي‌خواهد، بگو؛ فعلا كسي نظر تو را نپرسيده.

بعدها كه شدم نويسنده‌ي كتاب‌هاي درسي، چند بار دورخيز كردم كه اين داستان را جور ديگري بنويسم و حالا اين يك جور ديگر، يا شايد هم چند جور ديگر:

1- اولي دستش را دراز مي‌كند؛ گردو را برمي‌دارد و ... الفرار؛       =              برنده- بازنده

2- اولي گردو را از وسط نصف مي‌كند؛ نصفش را خودش مي‌خورد و نصف ديگر را محترمانه به دوستش تعارف مي‌كند؛           =              برنده- برنده

3- اولي و دومي به مشاجره مي‌پردازند و ناگهان سر و كله‌ي قلتشن ديواني پيدا مي‌شود و مي‌شود آنچه نبايد بشود.        =              بازنده- بازنده

... و به قول علما نتيجه‌ي اخلاقي اين كه تمام تعامل‌هاي ما در اين دنيا از اين سه نوع خارج نيست؛ تا كدام را اختيار كنيم.

و اين هم چند مسئله به سبك ما معلم‌ها براي آزمايش ميزان درك مسئله‌ي اصلي:

تعيين كنيد نوع رابطه‌ي تعاملي را در قضاياي زير:

الف: هيروشيما و ناكازاكي

ب: كودتاي سيد ضياءالدين طباطبايي

پ: خليج خوك‌ها

ت: ماجراهاي شيخ خزعل، پيشه‌وري، سيميتقو، ميرزا كوچك خان، كلنل محمدتقي خان پسيان، خالوقربان

ث:  دي‌ين بي‌ين فو

ج: ماجراي اخير افغانستان

چ: ماجراي اخير عراق

ح: 28 /5/ 1332

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:27  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به نام خدا

شنبه، 4 شهريور

كلاس بازآموزي هم‌كاران،

در ايستگاه تاكسي اين پا و آن پا مي‌كنم؛ فقط يك مسافر كم داريم؛ مي‌آيد و راه مي‌افتيم؛ سرها در گريبان است و چراغ رابطه‌ها خاموش؛ از همه مهم‌تر چراغ‌هاي رابطه با راننده است كه بايد به‌نوعي روشن كرد؛ اسكناس را كه صاف و صوف كرده‌ام، از بالاي شانه‌اش دراز مي‌كنم؛ مي‌گيرد و باغيظ روي داشبورد پرت مي‌كند. فكر مي‌كنم تا حالا معناي پرت‌كردن اسكناس را به اين شكل فهميده‌باشم. تا پايان مسير كسي حرفي نمي‌زند؛ همه در انتهاي مسير پياده مي‌شوند و مثل بچه‌ي آدم كرايه‌شان را به‌دل‌خواه راننده مي‌دهند و مي‌روند؛ جز من كه آخرين نفرم. اين دست و آن دست مي‌كنم؛ راننده بادل‌خوري مي‌گويد:

آقا معطل نكن؛ كار و زندگي داريم.

ناگزير از در عقب پياده مي‌شوم و نزديك در شاگرد مي‌ايستم؛ باناراحتي مي‌گويد:

لا اله الاالله؛ آقا كرايه‌تان را همان اول خط آماده مي‌كردي كه حالا علاف شما نشيم؛ كار دارم، ها!

آهسته و بااحتياط مي‌گويم:

كرايه را دادم؛ بقيه‌اش را پس نداديد.

باعصبانيت مي‌توپد:

كدوم كرايه، مرد حسابي؟ دير مياي و زود ميري؟ دست پيش را مي‌گيري كه پس نيفتي؟

بااشاره به اسكناسي كه هنوز همان گوشه‌ي داشبورد افتاده، مي‌گويم:

آقا، اون اسكناس مال من بود.

باناراحتي مي‌گويد:

ها؛ خب، پس چرا معطلي؟

با اندكي شرمندگي مي‌گويم:

بقيه‌اش؟

منفجر مي‌شود:

بقيه‌ي چي آقا؟ كرايه‌اش پونصد تومنه؛ ببين اين جا نوشته چهارصد و پنجاه تومن؛ مي‌بيني كه پول خورد ندارم؛ اين جا رو بخون اگه سواد داري.

و با اشاره تابلوي نرخ چهارصد و بيست و پنج توماني را نشانم مي‌دهد.

مي‌گويم:

آخر اسكناس من دوهزار تومانيه.

بي آن كه به اسكناس نگاه كند، بادل‌خوري آشكار مي‌گويد:

وقت گير آوردي اول صبحي اوقات ما رو تلخ مي‌كني؟ كدوم دوهزار توماني؟ پونصدي دادي آقا؛ حواست كو؟

آهسته مي‌گويم:

لطفا نگاه كنيد؛ اسكناس هنوز آن‌جاست.

با دنباله‌ي چشم نگاهي سرسري مي‌كند و پرخاش‌گرانه مي‌غرد:

خب، اين را از اول مي‌گفتي مرد حسابي؛ چرا ليلي و مجنون مي‌خوني برام؟ بيا بگير اينم باقيش؛ چند تا اسكناس كهنه را مچاله مي‌كند و تقريبا رو به من پرتشان مي‌كند. در همان حال پا را از روي كلاچ برمي‌دارد و اتومبيل ناگهان خيز برمي‌دارد و دود مي‌افشاند؛ چرب و غليظ و سياه و تلخ.

از خير شمردن اسكناس‌هاي مچاله مي‌گذرم؛ عصبي‌تر از آنم كه حوصله‌ي شمردن داشته‌باشم.

تا محل برگزاري كلاس هنوز كلي راه مانده‌است؛ بايد عجله كنم.

 

يك‌شنبه، 5 شهريور

چيزي مثل شنبه يا بدتر از آن؛ نوشتن دارد؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به نام خدا

بهترين داستاني كه خوانده‌ام.

اين بهترين به تعبير من، داستان يك مهمان و ميزبان بود؛ و اميدوارم بر من ببخشد نويسنده‌ي محترم آن داستان اگر نامش را فراموش كرده‌ام؛ بهانه‌ي من گيرايي داستان است كه همه چيز ديگرِ آن را از خاطرم زدوده است.

باري راوي شكرشكن، داستان را با آمدن مهمان آغاز مي‌كند و نگراني و تشويش صاحب‌خانه از شرمِ تهي‌دستيِ سياه‌بختانه‌اي كه نزديك است تشت رسوايي‌اش را از بام بلندِ عِرض و آبرو بر خاك راه بيندازد؛ و از آن جا كه هر آغازي را پاياني است، مهمان عزيز هم بالأخره راهش را مي‌كشد و ... يا علي.

درست همان جا كه خواننده تصور مي‌كند موضوع به‌خير و خوشي خاتمه يافته و به حكمِ «مهمان هركه هست، در خانه هرچه هست»، هر دو طرفِ قضيه خدا را بر اين داستان سپاس مي‌گويند و ... الخ، پرده‌ي ديگري از داستان آغاز مي‌شود و خواننده- بي آن كه ارتباط دو صحنه را به‌راحتي درك كند- پدر و پسر ميزبان را تفنگ‌به‌دست بر خط‌الرأس كوهي مي‌بيند كه پي‌گيرانه در جست‌و‌جوي ردّ پاي مهمانِ رفته‌اند. نخستين واكنش خواننده به اين صحنه شگفت‌زدگي شديد است؛ چراكه هيچ فكري به ذهنش نمي‌رسد؛ نه براي گيراگير و پنهان‌كاري و احتياط بيش از حدّ پدر و پسر دليلي مي‌يابد و نه مي‌تواند وجود آنان را در آن كوهسار توجيه كند.

البته گاهي گمانه‌اي در دل تاريكي «چرا»ها زده مي‌شود و مثلا گمان دزدي و حيزي و خيانتي در ذهن مي‌آيد و مي‌رود ولي بسي نمي‌پايد و مي‌گذرد و ... .

شگفت‌زدگي خواننده، اما، ديري نمي‌پايد؛ چون از لابه‌لاي گفت‌و‌گوي پدر و پسر، ناگهان رمز و راز حضور آنان در بيابان آشكار مي‌گردد؛ آنان براي شكار مهمان، رنج راه را بر خود هموار ساخته‌اند؛ مي‌خواهند مهمان را به ضرب گلوله از پاي درآورند؛ چراكه نتوانسته‌اند آن‌چنان كه عرف اقتضا مي‌كرده و خود آرزو داشته‌اند، كمر به خدمت مهمان ببندند؛ آخر اين شرم را چه‌گونه مي‌توان تحمل نمود و ميان سر و همسر سر بلند كرد كه نتواني مهمانت را سير و پر و راضي از خانه‌ات روانه سازي؟ بايد تا دير نشده، فكري كرد؛ و كدام فكر از اين بكرتر و كاري‌تر كه مهمان را سر به نيست سازي تا مبادا راز تنگ‌دستي‌ات بر سر كوي و بازار آفتابي شود؟ پس بشتاب و تا فرصت از دست نرفته، تتمه‌ي آبرو را حفظ كن. اگر في‌المثل اين مهمان در آبادي بعدي از رازِ نداري‌ات پرده بردارد و ديگران بفهمند كه ... ؛

نه؛ تصور اين موضوع از تحمل آدمي افزون است؛ آبرو را كه به اين سادگي به آدم نمي‌دهند.

خواننده ناگهان بر خود مي‌لرزد؛

... و داستان تمام است.

اين داستان تمام است؛ اما داستان جديدي در ذهن خواننده شكل مي‌گيرد كه كابوس آن هرگز رهايش نمي‌كند؛ هرگز.

********

روزي، سال‌ها بعد،  خواندن آن داستان را به دوستي توصيه كردم كه گمان مي‌بردم هم‌چون من از خواندن آن حيرت خواهد كرد؛ اما چنين نشد؛ بلكه در پايان گفت:

داستان تازه‌اي نيست؛ امروز هم ما همان كار را مي‌كنيم؛ حتي بدتر.

مكثي كرد و افزود: هم مهمان را مي‌كشيم و هم خودمان را.

راستي؟ چه‌طور؟ شما مي‌دانيد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:46  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به‌نام خدا

غرقه‌تر از اين ديگر نمي‌شود؛ نشده‌ام؛ تاكنون نشده‌ام؛ آن چنان كه مي‌خواهم به هرچه مي‌گذرد، تأمل نكنم؛ اما دختر خانم جلويي ناگهان مي‌ايستد؛ سرش را كج مي‌كند؛ آثار پريشيدگي در سيمايش نمايان است؛ سر را بلند مي‌كند و دوباره ... يك قطره‌ي درشت ديگر؛ درست روي لب و دهانش كه اكنون به حيرت بازمانده است.

بيش از آن شتاب دارد كه بماند و بگويد؛ مي‌گذرد؛ به دربان مي‌گويم : «به‌نظرم مي‌شد فكري براي آب اضافي كولر كرد».

مي‌گويد... «اگر منظورت آن بنده‌ي خدا بود، خودش كه حرفي نزد؛ شما چرا ناراحتي»؟

...............

به پيرمرد نگاه مي‌كنم كه يك بار درازاي خودرو را پيموده‌است؛ به‌مشقتي فراتر از گفتن؛ اما نمي‌شود؛ دور مي‌زند و يك بار ديگر، درجهت عكس طول خودرو را مي‌پيمايد و اين بار به‌زحمت از باريكه‌ي كنار آن به پياده‌رو مي‌آيد. سراسيمه است و پريشان.

نگاه كه مي‌كنم، راننده را داخل خودرو مي‌بينم كه آسوده لميده؛ گويا درانتظار سرنشينان است. آهسته مي‌گويم: «پيرمرد را ديديد؟ اگر مقابل پل عابر پياده توقف نكرده‌بوديد، ...».

لابد بقيه‌ي حرفم را مي‌داند كه باپرخاشي –كه از او انتظار نمي‌رود- مي‌گويد: «اگر ناراحت بود، خودش مي‌گفت؛ شما چرا ناراحتي»؟

.....................

هوا ناجوان‌مردانه گرم است و عرق‌افشان و مردم سخت در تنگنا؛ مغازه‌ي نانوايي كوچك و داغ؛ تنها يك كولر كوچك بخش پسين نانوايي را كه جاي شاطر و پاچال‌دار است، اندكي خنك مي‌كند. مانده است تا نوبت من برسد؛ كارگر جواني ذوق‌كنان پيش مي‌رود؛ نوبتش رسيده است؛ دو نان سنگك در برابرش پرت مي‌شود؛ نه چنان كه دربرابر ديگران؛ كارگر جوان نان‌ها را كه مي‌بيند، خشكش مي‌زند؛ از رو سوخته و از درون خام؛ از دو نان سنگك به‌زحمت نيم ناني عايد خواهد شد. در چشم‌هايش التماس و خشم و درماندگي موج مي‌زند؛ به صف طويل درهم‌فشرده‌ي مردم، از مرد و زن مي‌نگرد؛ طوري نگاهش مي‌كنند كه گويي وجود ندارد؛ دهان باز مي‌كند كه حرفي بگويد؛ يك نفر مي‌غرد كه: «آقا مردم را منتظر نگذار؛ نانت را گرفتي؛ راهت را بكش و برو».

مي‌گويم: «انصاف بدهيد؛ اين نان را برابر هركدامتان مي‌گذاشتند، چه مي‌كرديد؟ حق بدهيد؛ بگذاريد حرف بزند».

يك نفر از ميان جمعيت مي‌گويد: «آقا، خودش كه ناراحت نيست؛ شما چرا دخالت مي‌كني»؟

شاطر شير مي‌شود؛ مي‌گويد: «انصافا؛ جوابت را شنيدي؟ اصلا شما چرا دخالت مي‌كني؟ اگر ناراحت بود، خودش مي‌گفت؛ شما چرا ناراحتي»؟

.....................

گرم گفتنم؛ داغ تاختنم؛ از بلخ تا نشابور هروله كرده‌ام و الآن مثل تندر و توفان، به‌پاي عشق در مسر قونيه‌ام؛ شمس در آستانه‌ي قونيه منتظر است تا باور جهاني را درهم بريزد؛ تا لحظه‌اي ديگر اين دو قطب مثبت و منفي را به هم مي‌رسانم و آن گاه ...  بوم! مه‌بانگ! ... و ... كن فيكون!

همه‌چيز آماده‌ي صحنه‌ي نهايي است. چراغ‌هاي رابطه يكي‌يكي درحال روشن شدن است؛ آب و گلاب زده‌ام راه را. ناگهان دانشجوي جواني خودكاري را به پهلوي دانشجوي جواني فرومي‌كند و آن گاه ...  بوم! مه‌بانگ! ... و ...!

در آن سرعت سرسام‌آور كسي ناگهان، به‌شدت پا روي ترمز كوبيده‌است؛ همه‌ي هستي، همه‌ي آفرينش درهم مي‌ريزد؛ قونيه و بلخ و شام و شامات و جابلقا و جابلسا... و هرچه در آن‌هاست.

گردباد و گردوخاك كه فرومي‌نشيند، فقط به او نگاه مي‌كنم؛ همين. حق‌به‌جانب و بستان‌كارانه مي‌گويد: «من نمي‌خواهم بفهمم؛ من نمي‌خواهم درس بخوانم؛ همين؛ شما چرا ناراحتيد»؟

گمان مي‌كنم رويش نشد بگويد:

من نمي‌خواهم درس بخوانم؛ همين؛ اصلا به شما چه؟

نمي‌دانم؛ شايد هم همين را گفته‌باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:12  توسط غلامرضا عمراني  | 

به نام خدا

بهاي نمك

سعدي حكايتي دارد با اين مضمون كه حاكمي را در شكارگاه به مقداري نمك نياز افتاد؛ يكي از لشكريانش را فرستاد تا از دهي نزديك اندكي نمك فراهم آرد و توصيه كرد كه بهاي نمك را حتما بپردازد و توضيح داد كه بنياد ظلم در جهان اندك بود؛ هركس كه آمد، چيزي بر او مزيد كرد؛ بدين غايت رسيد كه مي‌بيني.

تا آن جا كه من و شما در جريانيم، در طول تاريخ عبرت‌انگيز اين سرزمين، هيچ يك از حاكمان ما را آن مايه درايت نبوده است كه چنين بينديشند؛ اما دانشمندان، شاعران و نويسندگان ما از اين هنرها فراوان داشته‌اند و چنين عبارت‌ها و نظاير آن‌ها را از قول حاكمان ريز و درشت، بسيار بر سر زبان‌ها انداخته‌اند مصلحت عام را.

البته تا اين جاي مطلب آن قدر مهم نيست؛ كه فراوان است از اين سخن‌ها؛ ولي دوستي كه اين حكايت را نقل مي‌كرد، مي‌خواست موضوعي را يادآوري كند به اين مضمون كه زماني در اوان انقلاب به گوش خود شنيده‌است كه كسي به برنامه‌ي مستقيم راديو زنگ زده و از گران‌فروشي بقالي شكايت كرده‌است كه نوشابه‌اي را دو ريال بيش از نرخ عادي به او فروخته است ولي گوينده‌ي محترم راديو، يعني مسئول برنامه در پاسخ شكايت ايشان فرموده‌است كه فعلا در مملكت كارهاي مهم‌تري در جريان است و شايسته نيست با اين شكايت‌هاي جزئي وقت مسئولان را ضايع كردن.

گفتم غرض؟

گفت يعني تو هم متوجه نيستي كه اين اجحاف‌ها كه بر مردم مي‌رود، نتيجه‌ي همان بي‌توجهي مسئولاني از آن قماش است كه گفتند براي بهاي نازل نمك وقت عزيز ما را نگيريد؛ غافل كه در قانون اسلام «حرف كم و بسيار نيست»؛ سخن از مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ است كه روز حساب در حساب خواهند آورد كه فرمود:

 وَنَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَإِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَكَفَى بِنَا حَاسِبِينَ[1] ؛ و اگر چنين است، بدا به ما اگرآن مِثْقَال حَبَّه‌ي خَرْدَل را به جرم «اندك بودن» درشمار نياريم.

 

 



[1] - و ترازوهاى داد را در روز رستاخيز مى‏نهيم؛ پس هيچ كس [در] چيزى ستم نمى‏بيند و اگر [عمل] هم‌وزن دانه‌ي خردلى باشد، آن را مى‏آوريم؛ و كافى است كه ما حساب‌رس باشيم. انبياء (47)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:32  توسط غلامرضا عمراني  | 

به نام خدا

تازه چه خبر؟

اين روزها هرچه مي‌شنوم، برايم تازگي دارد؛ اگرچه قرن‌هاست كه ديگر زير اين آسمان اتفاق جديدي نمي‌افتد...

مي‌خواستم طور ديگري شروع كنم كه اين طوري از آب درآمد؛ متأسفم؛ اما هر طور ديگري هم شروع مي‌كردم، متأسف مي‌بودم؛ پس اجازه بدهيد اصلا طور ديگري شروع كنم؛

در جلسه‌اي شركت كرده‌بودم و جايتان خالي بسياري چيزهاي تازه ياد گرفتم...

نه؛ اين شروع هم خوب و مناسب از آب درنيامد؛ برويم سراغ يك مطلب ديگر؛

شايد سابقه‌ي بحث درباره‌ي زبان به قدمت خود زبان باشد؛ اما هنوز هم اندك است...

نه؛ امروز از هر دري وارد مي‌شوم، آن نيست كه مي‌خواستم؛

آلفونس دوده گفته است: «وقتي قومي به اسارت دشمن درآيد، و مغلوب بيگانه شود، تا وقتي كه زبان خويش را هم‌چنان حفظ مي‌كند، هم‌چون كسي است كه كليد زندان خويش را در دست داشته باشد».

اصلا دارم چه مي‌گويم؟ شما مي‌دانيد؟ گاهي گمان مي‌كنم به دهه‌ي چهل برگشته‌ايم؛ شما اين طور فكر نمي‌كنيد؟ روزهايي كه فارسي ندانستن نشانه‌ي روشن‌فكري شمرده مي‌شد؛

ديريست بشر به اين نتيجه رسيده‌است كه زبان مثل فرهنگ است؛ اصلا همان فرهنگ است؛ همان است كه فرهنگِ گويشورانش را مي‌سازد؛ آينده‌ي آنان را مي‌‌سازد و از ارزش‌هاي گذشته‌شان حراست مي‌كند و ...؛ نه؛ برگرديم؛

بايد مرتب به خودم يادآوري كنم تا يادم بماند كه قرار نيست مقاله‌اي علمي درباره‌ي «زبان» بنويسم؛

... اما برگردم به آن جلسه‌ي كوتاه كه به‌مناسبتي درباره‌ي زبان فارسي تشكيل شده‌بود و به‌مناسبت و بي‌مناسبت واژه‌هاي زير، هريك به‌فراخور اهميتش چندين بار گوش حاضران را نوازش داد: فرمت، تست، پرينت، رسيور، كپي، آناليز، پري‌تست، پست‌تست، ورك‌شاپ، مموري، آن‌لاين، آپ‌ديت، اِند، سرچ، سايلنت، گريد، آيتم، لِوِل، آن‌تايم، بَيس، اُپن، آف، سمپِل، مود، پارامتر، سَو‌سَو، اُكي، اوت‌لاين، تايم، آكِ آك، اوت و ... ؛ و همراه هر يك از اين افاضات نيز جمله‌هايي از اين قبيل چاشني كلام: «اِ ... چيزي در همين مايه‌ها ... اِ...»، «اِ ... چه‌طوري براتون بگم كه متوجه بشويد»؟ «اوهوم ...؛ اِ ... مي‌دانيد چه مي‌خواهم بگويم»؟

واقعيت اين است كه نه خودش مي‌داند چه مي‌گويد و نه كمكي به فهم مخاطب مي‌كند.

همه‌ي گويندگان هم در يك ويژگي مشتركند؛ تعجب مي‌كنند كه چرا شنونده‌شان كندفهم است؛ چرا واژه‌هايي تا اين حد رسا را درك نمي‌كند و روي درهم مي‌كشد؛ توضيحشان جالب‌تر از كاربردهاي آن‌چناني است و غالبا از اين قبيل:

«آخر ببخشيد؛ من اصلا نمي‌توانم «نمونه» را به جاي سمپل به‌كار ببرم؛ ببينيد؛ سمپل يك بار معنايي دارد كه ... نه؛ اصلا؛ يه‌جورايي سيكل خاصي، اِكويي داره؛ هاي لايت مي‌كنه ذهن آدم را؛ يا اون يكي چيه؟ ها؛ همان كه شما مي‌فرماييد؛ پيش‌آزمون؛ اُكي، ولي اصلا معناي پري‌تست را نمي‌رساند؛ آخر چه‌طور بگويم؟ زبان ما خيلي ناقصه؛ آپ‌ديت نيست».

شايد همه‌ي آنان كه درباب زبان سخن گفته‌اند، اين را هم گفته‌باشند كه زبان جزء اصلي و جدايي‌ناپذير شخصيت انسان است و با او در تعاملي دوسويه؛ هم از او ساخته مي‌شود و هم او را مي‌سازد. آيينه‌اي است كه روح عريان گويشور را وامي‌تاباند و مي‌نماياند.

در اين روح عرياني كه من و شما از گوينده مي‌بينيم، نوعي ناپيوستگي منطقي، نوعي عدم اطمينان به آنچه مي‌گويد، نوعي تزلزل اعتقاد موج مي‌زند و او همه‌ي اين‌ها را به گردن زبان مي‌اندازد؛ ديوار كوتاه زبان روز به روز كوتاه‌تر و كوتاه‌تر مي‌شود تا از آن بالأخره چينه‌اي بيشتر باقي نماند؛ مطمئنا پرچيني كه با اين چينه‌ي بي‌هويت ساخته‌شود، از عهده‌ي نگاه‌داشت و انتقال فكر برنمي‌آيد؛ تازه اگر فكري باشد.

گويا پيچيده حرف زدن، رسم رايج زمان شده است و البته و صد البته حربه‌‌ي كساني كه بلدند گناه نابه‌ساماني فكري و كم‌داشت دانش خود را به گردن زبان و فكر نارساي مخاطب بيندازند و وقت و بي‌وقت و راه و بي‌راه بگويند: «اِ ... چه‌طوري براتون بگم كه متوجه بشويد؟ مي‌دانيد؟ فهميدنش يه خرده سخته؛ اين، آن طرف آب، اِندِ نالجه؛ مي‌دونيد؟ اِند ساينس».

آدم بي‌طرف گاهي به اين مي‌انديشد كه چيزي در كلام اينان براي فهميدن هست يا نه؛ و تقريبا اندك اندك به اين باور مي‌رسد كه نه؛ قطعا نه؛ چون اگر بود، مثل بو در گل و عشق در دل، راهي براي خروج و نشستن در جان مخاطب پيدا مي‌كرد.

بر فرض اگر ما داراي زباني جعلي و بي‌شناس‌نامه هم مي‌بوديم، باز هم مطلق تعلق خاطر به يك فرهنگ مشترك ايجاب مي‌كرد كه از آن پاس‌داري كنيم؛ اكنون كه چنين نيست و اين زبان، خوش‌بختانه حامل انساني‌ترين مايه‌هاي تفكر بشري است، ديگر چرا؟

... و پرسش نهايي اين كه با اين رفتار كليد زندان خودمان را در اختيار خواهيم گرفت؟ من شك دارم؛ شما چه‌طور؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:2  توسط غلامرضا عمراني  | 

به نام خدا

از قامت نان تا قيمت تاكسي

ناپرهيزي كردم و باز هم سوار تاكسي خطي شدم؛ روز خوشي در جريان بود و همه چيز بر وفق مراد؛ جز ماجراي پيش‌بيني ناپذير برخورد با راننده؛ چيزي مثل ماجراي پايان‌ناپذير حافظ؛[1] با اين اختلاف ناچيز كه ماجراي پايان‌ناپذير حافظ ميان او و معشوق است و از من و ما با راننده‌ي تاكسي. بگذريم كه اين جا هم «حكم ازلي اين بود»؛[2]چه مي‌توان كرد؟

باري؛ از همان ابتدا اين وسوسه كه «تا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز»[3] بر جانم چنگ انداخت و براي آن كه از شر اين وسوسه رها شوم، دل به دريا زدم و هنوز راننده دنده‌ي چهار را چاق نكرده، چهارصد و پنجاه تومان وجه رايج مملكت را با يك دست تقديم كردم و از دست ديگرم ملاقه‌ي معلقي ساختم براي پس گرفتن بيست‌و پنج توماني كه بايد مطابق نرخ تابلوي روي شيشه‌ي جلو و «در معرض ديد مسافر» به من پس مي‌دادند؛ اما ايشان بي‌اعتناتر از آن بود كه من مي‌پنداشتم و درعوض، من سمج‌تر از آنچه ايشان مي‌پنداشتند. زير لب گفتم: «پس بچرخ تا بچرخيم»؛ و دستم را اندكي جلوتر بردم تا حجت را تمام كنم. آخر موضوع به نظرم اصولي بود و كوتاه نيامدن از موضع اصولي بأي نحو كان اولي؛ و مسئله مسئله‌ي «وضع شيئ در ماوضع له ... و الخ»! نمي‌بايست كوتاه آمد؛ چه سخن‌‌ها در اين باب رانده و شنيده‌بودم و چه و چه و چه.

مسافر بعدي چهارصد و پنجاه تومان داد و بعدي و بعدي هر كدام پانصد؛ و هيچ يك بر احقاق حق خويش پايي نيفشرد و رضايت داد و به خير و خوشي فيصله يافت ولي من دستم هم‌چنان دراز مانده و ايشان هم‌چنان بي‌اعتنا و مصمم به ادامه‌ي بي‌اعتنايي.

تمام توانم را جمع كردم و ناليدم كه: «ببخشيد؛ باقي پولم».

نگاهي از گوشه‌ي چشم انداخت و فرمود: «چه پولي؟ كدام بقيه»؟

گفتم: «بيست و پنج تومانم»؛ و دم دركشيدم.

فرمودند: «نرخ همينه»؛ و افزودند: «تازه بقيه كه از شما بيشتر دادند و صدايشان درنيامد».

با احترام تمام گفتم: «باقي صاحبان مال خويشند و من رب‌الأبل خويش؛ مرا چه به آنان؟ اگرچه عدل و انصاف حكم مي‌كند كه شما باقي پول آن‌ها را نيز بپردازيد؛ پيش از آن كه مطالبه كنند».

فرمودند: «خواهش مي‌كنم اين قدر لفظ قلم به هم نبافيد براي من؛ خودم مي‌دانم چي درسته».

گفتم: «پس لطفا باقي پول مرا مرحمت بفرماييد».

اندكي از كوره دررفت و با صدايي رسا گفت: «باقي نداره آقا؛ هر كار مي‌خواهي بكن».

چندين بار تصميم گرفتم ماست‌ها را كيسه كنم و موضوع را به‌طرز آبرومندانه‌اي درز بگيرم؛ بارها در اين فاصله‌ي اندك، موضع «برنده برنده» را كه به‌دفعات، در كلاس به خورد هم‌كاران داده‌بودم، در ذهنم چرخاندم و چرخاندم اما دريغ كه سنگرهاي ايشان مدام به كمك رعد و برق صداي رسايشان مستحكم‌تر مي‌شد و خاك‌ريزهاي من سست‌تر؛ امداد علني يا غيبي‌اي نيز نمي‌رسيد تا به حل و فصل شرافت‌مندانه‌اي راه بنمايد. صداي خودم را از دوردست مي‌شنيدم و آن نيز هم‌چون شيپور در حال فرار؛ اما گويا هرچه بود، ناگزير بايد تا آخر خط مي‌رفتم؛ و رفتم.

ناليدم كه: «بالأخره بيست و پنج تومان من چه مي‌شود»؟

فرياد كشيد كه: «چه ميگي آقا؟ همين ديروز يك روغن عوض كردم پانزده هزار تومن پول دادم؛ آن وقت جناب‌عالي براي بيست و پنج تومن دادو قال راه مي‌اندازي»؟

با يك‌ صد ريالي كه خودم روزگاري براي تعويض روغن اتومبيل مي‌پرداختم، مقايسه كردم ولي گفتم: «اين‌ها همه درست؛ اما بيست و پنج تومان من چه مي‌شود»؟

تمام توانش را در صدايش جمع كرد و داد كشيد كه: «بيست و پنج تومان روزي ارزش داشت كه با آن ده تا نان سنگك مي‌گرفتيم اين هوا»؛ دست‌هايش را تا مي‌شد، درهوا باز كرد و ادامه داد: «حالا كه هر روز نانواها از قد و قامت نان كم مي‌كنند و به قيمت آن اضافه مي‌كنند، بيست و پنج تومن چه ارزشي دارد كه خون همديگه را كثيف كنيم»؟

گفتم: «به هر حال من بيست و پنج تومانم را مي‌گيرم؛ حق من است».

داد كشيد كه: «برو بيست و پنج تومانت را از كسي بگير كه...»؛ مكثي كرد و داشبورد اتومبيل را كاويد و يك سكه‌ي ده‌توماني نيكلي درشت درآورد و ميان دو انگشت شست و سبابه‌اش گرفت و ادامه داد: «... از كسي بگير كه اين ده‌توماني را ذوب كرده و از آن چهار تا بيست و پنج توماني ساخته و من و تو را اين طور به جان هم انداخته؛ اما حالا با اين ده‌توماني تف به آدم نمي‌اندازند»؛ اين را گفت و شيشه را به‌سرعت و عصبانيت پايين كشيد و ده توماني را با‌شدت به ميان جاده پرتاب كرد.

پس از لحظه‌اي كه توفان فروكشيد، گفتم: «بالأخره بيست و پنج توماني من كجا رفت»؟

فرياد كشيد: «همان جا كه كوپن مرغ و گوشت رفت؛ همان جا كه ...»؛ ادامه نداد؛ به ايستگاه پاياني رسيده‌بوديم؛ باشدت روي پدال ترمز كوبيد؛ اتومبيل با زوزه‌ي ترمز متوقف شد؛ در را باز كرد؛ سريع به سمت ديگر اتومبيل آمد؛ در مرا باز كرد؛ دستم را گرفت و در حالي كه مسافران پياده مي‌شدند، مرا يك دور، دور تا دور اتومبيل چرخاند؛ يك بيست و پنج توماني كف دستم گذاشت و باخشم و خروش فرياد زد: «به من خوب نگاه كن؛ به تاكسي‌ام خوب نگاه كن؛ به پير و پيغمبر قسمت ميدم اگر گذرت از اين مسير افتاد، سوار تاكسي من نشو؛ قول بده».

با همان سرعت هم داخل اتومبيل پريد؛ ابروهايش را پايين و پايين‌تر كشيد؛ گاز داد و با سرعت باد و برق دور شد.



[1] - حافظ    ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست                 آنچه آغاز ندارد، نپذيرد انجام

[2] - باز هم حافظ          در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود            كاين شاهد بازاري وان خانه‌نشين باشد

[3] -  و باز هم حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:17  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به‌نام خدا

آورده‌اند كه ...

آورده‌اند كه در ناحيت چين و ماچين شهري خوش و نزه بود با مردماني شاد و فارغ‌البال؛ و همين طور بود و بود و بود و زندگي بر وفق مراد و مردمش در ناز و كام تا اين كه روزي، عده‌اي به‌ظاهر از جنس همان مردم سرو كله‌شان در شهرمانحن‌فيه پيدا شد و مردم شاد و فارغ‌البال شهر را زير باران ملامت گرفتند كه چه نشسته‌ايد كه نوباوگانتان، ازدست رفتند؛ و هيهات اگر هرچه زودتر به فكر چاره نباشيد، بي‌چاره خواهيد شد و لاغير؛ و حتي برخي از راويان شكّرشكن شيرين‌گفتار روايت كرده‌اند كه آنان اين را نيز گفته‌اند كه اگر به‌وقت براي نجات از اين ورطه نكوشيد، شايد زماني فرارسد كه ناگزير بايد جامه‌ي زنان بپوشيد.[1]

مردم تا اين خبر را شنيدند، به قول نويسندگان قديم به دست و پاي بمردند و دست و پاي مبشران و منذران را بوسه‌باران كردند و حالا نبوس كي ببوس كه شما را به سواد اعظم سوگند؛ اگر چاره‌اي داريد به ما بنماييد و در ازاي راه چاره جان بخواهيد تا در قدوم مباركتان برافشانيم. آنان نيز- كه همين مي‌خواستند- به سوگندان غلاظ و شداد و پيمان‌هاي محكم فسخ‌ناپذير و آيات محكمات از آنان زبان گرفتند كه دركار تربيت نونهالان خويش هيچ و مطلقا هيچ تدبيري بي‌مشورت ايشان نينديشند و كليه‌ي امور را به رأي انور مشاوران عالي واگذارند؛ و واگذاشتند تا آن جا كه از عقل و تجربت خود هيچ مايه نگذاشتند مر فرزندان را.

مدعيان نيز چنان كه وعده‌ كرده‌بودند، سنگ تمام گذاشتند؛ «هزارتو»ها بنا نهادند هرچه تنگاتنگ و رنگ در رنگ و دالان در دالان و سوق در سوق؛ و حصارها و باروها گردبرگرد هر يك برآوردند و راه آمد و شد بر آن‌ها برساختند؛ چنان كه «خود» خواستند و «خود» دانستند و «خود»[2] دريافتند و براي روز مبادا در هر يك صد سوراخ پنهان تعبيه كردند؛ باز چنان كه «خود» دانستند و لاغير؛ و كليد آن، همه، ازبراي احتياط- كه شرط عقل است و حزم- در كف باكفايت «خود» گرفتند و همگان را از شريف و وضيع اين نسخه فرمودند تا در كنف حمايت آنان قرار گيرند و اگر بيش در سفره‌شان ناني نمانده‌است و در جيب و آستينشان درهم و ديناري، چه باك؛ راه وام باز است و قسط‌ها دراز.

آن گاه كه اين حصار و حقه[3] و بارو با سرمايه‌ي پدران و گريه و قربان صدقه رفتن مادران تمام گشت، ازمابهتران از راه رسيدند و از سر مهر و شفقت دست فرزندان گرفتند و در حصارها و نه‌توها و هزارتوها بردند و آوردند و آوردند و بردندشان تا نيك بدانند كه بي مدد ازمابهتران حتي دماغ خويش بالا نتوانند كشيد؛ چه رسد كه گليم‌پاره‌شان را از آب؛

و از آن سو نيز به ضرب پيغام و پسغام و تيزر و بيل‌برد و جعبه‌ي جادو و شهرفرنگ وروره‌جادو و قوطي بگير و بنشان، كتاب‌هاي زرد و سرخ و سياه و آبي و سبز و بنفش و نيلي ريز و درشت و متوسط و قد و نيم‌قد خود را در بوق كردند و به معرض بيع و شري نهادند. خلق‌الله نيز شال و رخت و زيرانداز و آفتابه و ابريق و لولهنگ و گوشت‌كوب و ديزي و آنچه‌شان بر خوان و خانه مانده‌بود به گرو وانهادند و وام‌هاي خرد و كلان اخذ فرمودند و يك‌جا در بهاي كتاب‌هاي زرد و ...  تقديم فرمودند و خود، به فرموده، روي به ديوار انابت به اميد استجابت، بست نشستند



[1] - البته سلسله اسناد اين روايت ضعيف است؛ احوط باور توأم بااحتياط است.

[2] - از همان نوع معروف                 خود گويي و خود خندي               عجب مرد هنرمندي

[3] - برخي از محققان، و البته فقط برخي، گفته‌اند كه مقصود از حقه در اين جا نيرنگ يا به زبان خودماني همان حقه‌بازي است؛ اما شما نيك مي‌دانيد كه معناي واقعي حقه ظرفي است كه شعبده‌بازان هنگام شعبده در آن، چيزي نهان كنند و سپس به شعبده آن چيز را نهان كنند يا به چيزي ديگر بدل نمايند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط غلامرضا عمراني  |